.: < پشت پنجره ها >; :.

تنهایی

یکشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸۸

بعد ار سه سال برگشتم... آمدم از خودم خبر بگیرم... دیدم سه سال شکسته تر شده ام... سه سال خسته تر... آمدم... اما... کسی پشت پنجره ام نبود... امروز روز تولدم است... دلم برای خودم تنگ شده بود... خود خودم... که دیگر با خودم نیستم... شاید برگشتم...

تنهاترین غریبه :.

نقطه سر خط

پنجشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٥

 

" زندگی را فرصتی آنقدر نيست

که در آيينه به قدمت خويش بنگرد

يا از لبخنده و اشک

يکی را سنجيده گزين کند... "

يادت می آيد من و تو چه ساده لوحانه خيال می کرديم زندگی مان به هم

گره خورده است ؟

ديگر نمی شناسمت!

مهلت تمام شد رفيق...

ديشب اولين باران پاييز آمد.تند و با شکوه...آمد و خاطراتت را

که از پشت پنجره دلم سر کوچه ريخته بودم با خود برد...

شب قدر است...کسی نبود.هيچ کس در خانه نبود که بفهمد

بوی سوختگی چند دقيقه قبل از چه بود ...

عکس هايت...۷-۸ تا بيشتر نبود...

يادم هست که با چه ذوق و شوقی موبايلم را بردم سر خيابان

تا عکس هايت را بگذارم لای کتاب های شعرم...

سوخت.رنگ خودم شد ...خاکستری.

ديگر تمام شد.

آن که گفت مستی ام برايش چون شرابی ماندگار است تمام شد...

 آن شراب مگر چند ساله بود ...؟

شايد هم دوباره بيايی.

شايد هم بخواهی از نو آغاز کنی...

اما ديگر کسی منتظرت نيست.

يکسال هم برايت زيادی بود.يکسال که هر روز در

کنارت باشم و تو مرا نشناسی.

انتظاری بيش از اين نداشته باش که تو را گويم:

ديگر نمی شناسمت...

من می روم.

شايد هم خيلی چيز ها را از دست بدهم اما باز می روم.

می روم تا تو را ياد دهم دگر بار عاشق شدی تعلل نکن رفيق!

هيچ کس به آمدنت عمری نمی نشيند...

من که صبر ايوب نداشتم...داشتم؟

ديگر تن وبلاگم را با تو سياه تر نمی کنم.

من می روم.

شايد هم کسی مثل تو خوب نباشد؛

اما قطعا از تو خوبتر زياد است...

می روم به خوبترها بينديشم و باور کنم شايد روزی

دستان گرمی دستان کوچکم را در دست بگير و رها نکند...

من می روم و هنوز از سرنوشت تو می ترسم...

چراکه قوانين و بازی های خلقت سخت ساده است.

می فهمی ؟

 " از جنگ برای اينکه فقط جانی به در برم

احساسی اندک دارم

اما آنچه به تمامی دريافته ام

چيزيست که در اين بازی نهفته..."

خيالت راحت؛

       پروژه تعطيل شد.

-----------------

۱-تو که آمدنی نبودی ...

   تو که ماندنی نبودی...

   پس چرا اين همه سنگ به پنجره ام زدی...؟

-----------------

۲-نقطه سر خط شروع من نبود...پايانی بود بر تمام شدن های ناگهانی تو...

-----------------

۳-به زودی قطعه ای از سهراب به زبان خودش به پست پايين اضافه می شه.

به مناسبت تولد سهراب سپهری عزيز...

که ۱۴ مهر ماه بود و متنی در خور هنوز نيافته بودم.

 

 

تنهاترین غریبه :.

جنگ نابرابر

چهارشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٥

نقش نابلد شن ها،

با هجوم ناخوانده موج شگرف،

ناگزير،

محکوم به فنا می شد...

ثانيه چه شتابان به احتضار دقايق می سوخت.

و اکنون،

با عبور سال هايی که بی وقفه به پای ثانيه می سوزند و می سوزند،

من و ساحل،

مغلوب جنگی نا برابر٬

روز و شب دريايی را مرور می کنيم

که آرام و گشاده

دست هايش را به سوی ما دراز کرد

اما؛

همه دار و ندار ما را آنی برد...

 

------------------------------------------------------------

به ياد آن استاد بزرگ...يگانه شعر و ادب که ذوق نوشتنم را هديه کرد... 

 

 "من کاشی ام. اما در قم متولد شده ام.شناسنامه ام درست نيست.

مادرم می داند که من روز چهاردهم مهر(۶ اکتبر)به دنيا امده ام.درست سر ساعت ۱۲.

مادرم صدای اذان را می شنيده است.در قم زياد نمانده ايم.به گلپايگان و خوانسار رفته ايم.

بعد به سرزمين پدری.من کودکی رنگينی داشته ام.

دوران خردسالی من در محاصره ترس و شيفتگی بود.ميان جهش های پاک

و قصه های ترسناک نوسان داشت .با عموها و اجداد پدری در يک خانه زندگی می کرديم.

و خانه بزرگ بود.باغ بود.و همه جور درخت داشت.برای يادگرفتن وسعت خوبی بود.

زمين را بيل می زديم.چيز می کاشتيم.پيوند می زديم.هرس می کرديم.

در اين خانه پدر و عموها خشت می زدند.بنايی می کردند.به ريخته گری و

لحيم کاری می پرداختند.چرخ خياطی و دوچرخه تعمير می کردند.

تار می ساختند.به کفاشی دست می زدند.در عکاسی ذوق خود می آموختند.

قاب منبت درست می کردند.نجاری و خراطی پيش می گرفتند.کلاه می دوختند.

با صدف دگمه و گوشواره می ساختند.

کوچک بودم که پدرم بيمار شد.و تا پايان زندگی بيمار ماند.پدرم تلگرافچی بود.

در طراحی دست داشت.خوش خط بود.تار می نواخت.او مرا به نقاشی عادت داد.

الفبای تلگراف(مورس ) را به من آموخت.در چنان خانه ای خيلی چيزها می شد يادگرفت.

من قالی بافی را ياد گرفتم و چند قاليچه کوچک از روی نقشه های خودم بافتم.

چه عشقی به بنايی داشتم.ديوار را خوب می چيدم.

طاق ضربی را درست می زدم...

آرزو داشتم معمار شوم.

           حيف دنبال معماری نرفتم..."

همين جا تمامش می کنم...

که اگر سهراب معمار شده بود...چه بسا چهره کنونی شهر ما رنگ و بويی

دگر داشت...و چه بسا از بزرگترين اساتيد ما بود...

حيف که بيماری چهره نمی شناسد...

 سهراب عزيز...

تولدت مبارک.

 

 

تنهاترین غریبه :.

...

چهارشنبه ٥ مهر ،۱۳۸٥

 

از ترس ها و تيرگی ها،

از بی کسی ها و نا انسانی ها،

از دردها و خستگی هايم،

                                                  با تو گفتم.

چشمان منتظر ،لبان خشکيده ،پای بی رمق ؛

به سوی تو آمدم،  صدايت زدم...

و هر بار نظر ناکرده ،

مشتی خاک انباشته تر از بار قبل به رويم افزودی

چنانکه خود را از مردگان زمانه پنداشتم.

من تو را در تمام شب هايم فرياد کشيدم.

و سر انجام خود را مغروق دنيايی يافتم که در آن کلماتم فاش نشده

حباب می شوند...

دنيايی که تو برايم ساختی.

چند شب ديگر تا رحمت تو با قيست؟

چند دريای ديگر اشک کافيست؟

آخر گناه من از چه بود؟

ای دريغ از تو ...

که آنقدر دور شده ای که ديگر صدايم را نيز نمی شنوی ...

هر چه بيشتر آمدم تو بيشتر رفتی...

ديگر نمی آيم.

ديگر خسته ات نمی کنم.

ديگر تو را فرياد نمی کشم.

ديگر اميدی هم به تو ندارم.

اين يک ماه نماز هم نمی خوانم .

                      ای خدای بنده های خوشبخت...

                                                ديگر نمی گويم دوستت دارم.

 

تنهاترین غریبه :.

پاييز

پنجشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٥

به جان سطر سطر بغض واره هايم،

به خش خش ترد و دل انگيز زرد دانه هايش،

و به نازکی دل پنجره ام زير ضربات بلورينش ،

با نخستين تبسم نمناک و مغموم خزانی

چنان خاطرت را در گورکده آرزوهايم چال کنم که ديگر حتی

 فريب نگاهت هم به گرد خيالم نرسد...

تنها قرارمان يادت نرود...

لب ديوار آجری هيچستان ؛

زير اولين باران پاييز پاهام را که آويزان کردم و

در باد تکان می دادم ،

فراموشت می کنم تا بگويم:

                                                  . نقطه سر خط.

------------------------------------------------------

اشارت نخست:

ديگر چه فرقی می کند غم بخوانمت يا نه؟

يا اينکه آغاز و پايان تو را در تقويم کهنه پاره ام جستجو کنم يا نه...؟

که تمام لحظه های من محصور پنجه های سرد توست...

چهار فصل عمرم پاييز است و همه روزهايم ابری و خاکستری.

فقط به رسم ادب و صداقت...:

                        سلام پاييز...

                                     خوش آمدی.

-----------------------------------------------------

اشارت ميانی:

هر که اولين باران پاييزی را ديد  زودتر خبرم دهد.شايد

شبی بيايد و من نا به جا خفته باشم!

---------------------------------------------------

اشارت آخرين :

دلم می خواست آمدنت را زودتر از همه جار بزنم!

                                                پاییز و دل نازک پنجره ام...سلام.

 

تنهاترین غریبه :.