" زندگی را فرصتی آنقدر نيست
که در آيينه به قدمت خويش بنگرد
يا از لبخنده و اشک
يکی را سنجيده گزين کند... "
يادت می آيد من و تو چه ساده لوحانه خيال می کرديم زندگی مان به هم
گره خورده است ؟
ديگر نمی شناسمت!
مهلت تمام شد رفيق...
ديشب اولين باران پاييز آمد.تند و با شکوه...آمد و خاطراتت را
که از پشت پنجره دلم سر کوچه ريخته بودم با خود برد...
شب قدر است...کسی نبود.هيچ کس در خانه نبود که بفهمد
بوی سوختگی چند دقيقه قبل از چه بود ...
عکس هايت...۷-۸ تا بيشتر نبود...
يادم هست که با چه ذوق و شوقی موبايلم را بردم سر خيابان
تا عکس هايت را بگذارم لای کتاب های شعرم...
سوخت.رنگ خودم شد ...خاکستری.
ديگر تمام شد.
آن که گفت مستی ام برايش چون شرابی ماندگار است تمام شد...
آن شراب مگر چند ساله بود ...؟
شايد هم دوباره بيايی.
شايد هم بخواهی از نو آغاز کنی...
اما ديگر کسی منتظرت نيست.
يکسال هم برايت زيادی بود.يکسال که هر روز در
کنارت باشم و تو مرا نشناسی.
انتظاری بيش از اين نداشته باش که تو را گويم:
ديگر نمی شناسمت...
من می روم.
شايد هم خيلی چيز ها را از دست بدهم اما باز می روم.
می روم تا تو را ياد دهم دگر بار عاشق شدی تعلل نکن رفيق!
هيچ کس به آمدنت عمری نمی نشيند...
من که صبر ايوب نداشتم...داشتم؟
ديگر تن وبلاگم را با تو سياه تر نمی کنم.
من می روم.
شايد هم کسی مثل تو خوب نباشد؛
اما قطعا از تو خوبتر زياد است...
می روم به خوبترها بينديشم و باور کنم شايد روزی
دستان گرمی دستان کوچکم را در دست بگير و رها نکند...
من می روم و هنوز از سرنوشت تو می ترسم...
چراکه قوانين و بازی های خلقت سخت ساده است.
می فهمی ؟
" از جنگ برای اينکه فقط جانی به در برم
احساسی اندک دارم
اما آنچه به تمامی دريافته ام
چيزيست که در اين بازی نهفته..."
خيالت راحت؛
پروژه تعطيل شد.
-----------------
۱-تو که آمدنی نبودی ...
تو که ماندنی نبودی...
پس چرا اين همه سنگ به پنجره ام زدی...؟
-----------------
۲-نقطه سر خط شروع من نبود...پايانی بود بر تمام شدن های ناگهانی تو...
-----------------
۳-به زودی قطعه ای از سهراب به زبان خودش به پست پايين اضافه می شه.
به مناسبت تولد سهراب سپهری عزيز...
که ۱۴ مهر ماه بود و متنی در خور هنوز نيافته بودم.